زمانِ زمین

«یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا

بِأَنَّ رَبَّکَ أوْحَىٰ لَهَا»


یک روز به من هم اجازه‌‌ ی روایت بده خداجان!

۰

زبان بی زبانی

قبل‌ترها که کوچک بودیم، برق که می‌رفت، بزرگ‌ترها می‌گفتند همین‌جا بنشین، جایی نرو می‌خوری زمین.

همین‌جا نشسته‌ام ‌توی این تاریکی.

حواستان به من هم باشد.

۰

۲۹

خودم را خسته می کنم،

درست وقتی چشم هایم دیگر بسته می شوند، به دنبال کلمه ای می گردم که زبان مشترک من و تو بشود، نمی شود.

ذهنم داغ می کند.

با زبان سکوت با تو حرف می زنم.


+ گاهی هم با زبان اشک..

۲

۱

«...وَ شَفَتَین»


و لب ها را...

گاهی

فقط برای فروبستن..

خدا توی بن بست ها بهتر دیده می شود.
توی گذشتن موسی از رود نیل.
توی داستان یوسف و درهای بسته.
توی شکم ماهی.

هروقت سخت شد بدان؛ دارد تمام می شود!


+ کوتیشن ها نقل قول هستند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان