۲۹

خودم را خسته می کنم،

درست وقتی چشم هایم دیگر بسته می شوند، به دنبال کلمه ای می گردم که زبان مشترک من و تو بشود، نمی شود.

ذهنم داغ می کند.

با زبان سکوت با تو حرف می زنم.


+ گاهی هم با زبان اشک..

۱

۲۳

چشم هایم جنگل های شمال، 

دلم کویر مرکزی‌ ست.

چه‌طور به مناطقِ محروم آب برسانم؟

.

.


۱

۳

احیانا اشک سرد که مال مرده نیست، هست؟!

خدا توی بن بست ها بهتر دیده می شود.
توی گذشتن موسی از رود نیل.
توی داستان یوسف و درهای بسته.
توی شکم ماهی.

هروقت سخت شد بدان؛ دارد تمام می شود!


+ کوتیشن ها نقل قول هستند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان