۲۹

خودم را خسته می کنم،

درست وقتی چشم هایم دیگر بسته می شوند، به دنبال کلمه ای می گردم که زبان مشترک من و تو بشود، نمی شود.

ذهنم داغ می کند.

با زبان سکوت با تو حرف می زنم.


+ گاهی هم با زبان اشک..

۱

۲۸


«والله یقبض و یبسط و الیه ترجعون»


ای من به فدای قبض و بسطت!


۱

۲۷

خدایا

هرکس دلش به ما خوش شد،

دلش را به خودت خوش کن؛ فقط.

۲

موقت+ رمز دار+ رمز: نشانی ایمیلم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۲۶

توی یک داستانی که اصلا هم اسمش را یادم نیست، شخصیت اصلی وقتی ناراحت می شد رنگ چشم هاش هم روشن تر می شد.

توی این چند روز چند نفر بهم گفته اند چشم هام عسلی شده.

۱

۲۵

آلزایمر، فراموشی نیست.

آلزایمر گم شدن در زمان است. قاطی کردن گذشته و حال و آینده است.

یا صاحبِ زمان!....

۱

۲۴

کلمات
از قلم تو که جاری می شوند،
       کوه می شوند
       دشت می شوند
       دریا می شوند...


+ هرچیز به مرزهای شخصیتی تو که می رسد، زیبا می شود..

۱

۲۳

چشم هایم جنگل های شمال، 

دلم کویر مرکزی‌ ست.

چه‌طور به مناطقِ محروم آب برسانم؟

.

.


۱
خدا توی بن بست ها بهتر دیده می شود.
توی گذشتن موسی از رود نیل.
توی داستان یوسف و درهای بسته.
توی شکم ماهی.

هروقت سخت شد بدان؛ دارد تمام می شود!


+ کوتیشن ها نقل قول هستند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان