۳۱

مقصر تو نیستی،

مقصر تغییر فصل است

وقتی نتوانی شب ها را زیر آسمان بخوابی، کم کم آسمان فراموشت می شود..


۰

۳۰


توی تلویزیون یک مستند نشان می داد در مورد شیرهای دریایی. 

۱

۲۹

خودم را خسته می کنم،

درست وقتی چشم هایم دیگر بسته می شوند، به دنبال کلمه ای می گردم که زبان مشترک من و تو بشود، نمی شود.

ذهنم داغ می کند.

با زبان سکوت با تو حرف می زنم.


+ گاهی هم با زبان اشک..

۲

۲۸


«والله یقبض و یبسط و الیه ترجعون»


ای من به فدای قبض و بسطت!


۱

۲۷

خدایا

هرکس دلش به ما خوش شد،

دلش را به خودت خوش کن؛ فقط.

۲

۲۶

توی یک داستانی که اصلا هم اسمش را یادم نیست، شخصیت اصلی وقتی ناراحت می شد رنگ چشم هاش هم روشن تر می شد.

توی این چند روز چند نفر بهم گفته اند چشم هام عسلی شده.

۱

۲۵

آلزایمر، فراموشی نیست.

آلزایمر گم شدن در زمان است. قاطی کردن گذشته و حال و آینده است.

یا صاحبِ زمان!....

۱

۲۴

کلمات
از قلم تو که جاری می شوند،
       کوه می شوند
       دشت می شوند
       دریا می شوند...


+ هرچیز به مرزهای شخصیتی تو که می رسد، زیبا می شود..

۱

۲۳

چشم هایم جنگل های شمال، 

دلم کویر مرکزی‌ ست.

چه‌طور به مناطقِ محروم آب برسانم؟

.

.


۱

۲۲

اصلا همین، همین که همه چیز به «من» بستگی دارد کار را سخت می کند.

ولی خدای من، تو خوب می دانی که «من» به تو بستگی دارم فقط.

۰

#و‌منهم‌من‌ینتظر

نه سال تمام مادرش رختخواب خالیش را کنار خودش انداخته بود.
نه سال تمام شبها چراغ جلوی خانه روشن مانده بود؛ نکند برگردد.
نه سال تمام مادرش به میوه لب نزده بود.
مادرها عادت دارند آدم را دیوانه کنند.




۰

۲۰

وقتی یک اتفاق، بدون کم و کاست، دوباره بعد از مدت ها تکرار شود، تازه می‌فهمی چه‌قدر بزرگ شده ای. 

تمام ترسم این است که یک روز برسد، و من در این گذشت زمان ها هیچ تغییری نکنم.


+ چه قدر آرام تر شده ام.


۰

۱۹

منصوره میگفت به عمویش توی بیمارستان دستگاهی وصل بوده که یک سری اطلاعات در مورد بدنش روش به نمایش درمی آمده. مثلا ضربان قلب. 

بعد توی یکی از ملاقات ها منصوره تو کف این دستگاهه بوده، که یکی از دوستان عمو وارد می شود. به عمو میگوید ان شاللا به حق سینه زنی های محرمت امام حسین بهت یه نگاهی کنه. ضربان قلب عمو در همین لحظه از نود می رود روی صد و چهل. 


+ از این دستگاه ها به من وصل نیست، ولی مامان همه چیز را بهتر از هر دکتری می فهمد.

۱

۱۸

«تمام آرزوها یکی ست، 
فقط تصویرش متفاوت است. 

من آرزو میکنم آرزویم تصویر نداشته باشد!» 
۰

۱۷

بالاخره تصمیم بر این شد که افراد بالای هجده سال خانواده، جلوی کوچکترها از مسائل سیاسی و اوضاع اقتصادی کلا صحبت نکنند. 

در این راستا، از دیشب شروع کرده ایم از شور و شوق مردم و افزایش نرخ امید به زندگی صحبت می کنیم، باشد که بچه ها دچار حس ناامنی نشوند :))

۱

۱۶

ماه با آن سن و سالش بزرگترین گرفتگیش شش ساعته ست. 

ولی محال است بداند ساکنان زمین چه دل گرفتگی های عمیق و طولانی را تجربه می کنند..

۰

۱۵

خدایی وقتی طرف در اوج جدیت در توجیه مهاجرتش به کانادا گفت «اینجا دیگه نمیتونم نفس بکشم. وضعیت آموزش پرورش، تورم، آدما خسته م کردن»، میخواستم بگم اتفاقا یه روز یه بنده خدا به امام جواد گفت خسته ست، ایشون گفتن به سوی حسین (ع) فرار کن.
تو میخای بری کانادا؟؟؟

+ میگفت دیگه زمان و مکان خسته ش کرده. نگفتم تو کانادا، هم ساعت هست هم خیابون و خونه و...



۲

۱۴

«سر به هوا نیستم، 

رو به آسمانم!

باید ستاره شده باشد

اویی که دیگر

در زمین نیست..»

۱۳

نه تنها طورِ موسی اَیمَن است، که هرجا تو باشی حالش همین است؛ خدای خوبم!


۱۲

کاش بعضی ها هی نمی پرسیدند بالت چطور است.

چه طور حالی شان کنیم شکسته، از کار افتاده، خسته است؟!

خدا توی بن بست ها بهتر دیده می شود.
توی گذشتن موسی از رود نیل.
توی داستان یوسف و درهای بسته.
توی شکم ماهی.

هروقت سخت شد بدان؛ دارد تمام می شود!


+ کوتیشن ها نقل قول هستند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان